گريه اگر بگذارد

مي‌نويسم ، مي‌نويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد

گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت

مي‌نويسم همه هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي
تا تو در همهمه همراه سكوتم باشي
به حريم خلوت عشق تو تنها برسي

مي‌نويسم همه با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگيها باشي
تا مرا باز به ديدار خود من ببري

مي‌نويسم ، مي نويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
 ...

تمام خاک را گشتم به دنبال صداي تو

ببين باقي است روي لحظه هايم جاي پاي تو

اگر کافر اگر مومن به دنبال تو مي گردم

چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو

دليل خلقت آدم، نخواهي رفت از يادم

خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جاي تو

صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي اي موعود

پر از داغ شقايق هاست آوازم براي تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم

کدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو

نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم

مگر آن سو تر است از اين تمدن روستاي تو

یک شبی مجنون نمازش را شکست....

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده
 بود فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
 غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

گسستی عهد و پیمانت ؛دل آرام!      نبردم از تو و عشق تو یک کام

نکردی یک نظر پشت سرت را         تو رستی ازوجود من چه بی نام !

سپردم جان و دل برروی ماهت        نرفت از یاد من یک لحظه یادت

ببین ! غربت نشین شام دردم           نیفتد از لبم یک لحظه نامت

دو چشمم جای پاهای تو بوده           نگاهت ؛روز وشب از من ربوده

در این یلدای هجرانت ، وجودم         تن سیمین وَش و نازت ستوده

در این بیغوله با عشقت رفیقم          به امیدی که دستت را بگیرم

منم آن هم نوا با بوف غربت          چرا باید در این هجران بمیرم؟

خدا را لحظه ایی بیمار من باش      خدا را عاشقی تب دار من باش

بگو با من ؛ که با یادم نشستی         خدا را محرم اسرار من باش

منم آن شب اسیر درد و ماتم           که می سوزم زهجرانت دمادم

شده خون رگ من یاد و نامت          فدای تار مویت . نیست باکم

شود روزی ببینم روی ماهت؟         شوم قربانی آن عشق پاکت ؟

شود با تو نشینم درشبی تار؟          مه رخشان من باشد نگاهت ؟

اگر آتش بگیرم در تب تو              شوم خاکستر از شوق لب تو!

شود شامم شب یلدای هجران         کنم روشن چوشمعی آن شب تو

مي‌روم ....

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود،

 مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود،

 از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا،

 آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود،

 مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس ،

حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود ،

بايد اين بازنده‌ي هر بار ،

جان عاشقم،

تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود ،

ماندنم بيهوده است

امكان ندارد هيچ وقت ،

اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود

......

گفتي برم گفتم چرا                گفتي پريشوني بسه

گفتي يکي دلتنگمه                خيلي برام دلواپسه

گفتي برم گفتم برو                 اما نگفتم تا ابد

با رفتنت توي چشام               اشک جدايي حلقه زد

تنهام خيالت پيشمه                زخم دل درويشمه

هرجا بسوزم خاطرت              خاکستر آتيشمه

بي شعله مي سوزم ولي       اي عشق خاموشم نکن

با من بمون با من بمون            هرگز فراموشم نکن

من قلب چاقو خورده ام           غم زنده ام غم مرده ام

با بودنت گل کرده ام                با رفتنت پژمرده ام

تنهام خيالت پيشمه                 زخم دل درويشمه

هرجا بسوزم خاطرت               خاکستر آتيشمه

فاصله

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست                      بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن                       گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف                           تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت                       جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت                            بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

دل غمديده

حال دل غمديده را با که گويم ؟


افتاده ام از پا کنون بي هاي و هويم


خورشيد را گم کرده ام در کوچه دل


جز ديدن رويش نباشد آرزويم


پر مي گشايم در هوايش چون کبوتر


شايد نشان تازه اي از او بجويم


تا اوج مي پيچد نواي ناله هايم


بس که عذابم مي دهد بغض گلويم ...

خواهم مرد ...

بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد ...

 

مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد ...

 

تو که رفتي همه ثانيه ها سايه شدند ...

 

سايه در سايه ي آن ثانيه ها خواهم مرد …

 

 رنگ رويا به تن پنجره ها پاشيدي ...

 

 در نهان شبح پنجره ها خواهم مرد ...

 

 شعله ها از تو ز بي رنگي دريا گفتند ...

 

  موج در موج دراين خاطر ها خواهم مرد ...

 

 برگها کشته ي دستان خزاني بي رحم ...

 

 چو مترسک به سر مزرعه ها خواهم مرد ...

 

  گم شدم در قدم دوري چشمان بهار ...

 

 بي تو يک شب به تن فاصله ها خواهم مرد ...

به ديدارم بيا هر شب

به ديدارم بيا هر شب،در اين تنهاﺌﻰ تنهاوتاريك خدا مانند

دلم تنگ است.........بيا اى روشن،روشنتر از لبخند

شبم را روز كن،در زير سرپوش سياهيها

دلم تنگ است.......

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

دراين ايوان سر پوشيده،وين تالاب مالامال

دﻠﻰ خوش كرده ام با اين پرستوها وماهيها

واين نيلوفرآﺑﻰ واين تالاب مهتاﺑﻰ

بيا،اى همگناه من دراين برزخ

 بهشتم نيز وهم دوزخ ....................به ديدارم بيا اى همگناه ،اىمهربان بامن

كه اينان زودﻤﻰ پوشند....................رو،در خوابهاى ﺑﻰ گناهيها

ومن ﻤﻰ مانم وبيدادوﺑﻰ خواﺑﻰ.........شب افتاده است و من تنها وتاريكم

ودر ايوان ودر تالاب من،ديريست در خوابند

پرستوها وماهيهاوآن نيلوفرآﺑﻰ

بيا اى مهربان من!.......................بيا اى ياد مهتاﺑﻰ!

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

چشمان تو

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست



دیگر دلم هوای سرودن نمی کند


تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست



سربسته ماند بغض گره خورده در دلم


آن گریه های عقده گشا در گلو شکست



ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد


ای وای ، های های عزا در گلو شکست



آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود


خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست



« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت


« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست



فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند


نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست



تا آمدم که با تو خداحافظی کنم


بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست

“در حضور خارها هم میشود یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

 میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

 دست در دست پرنده،بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

ای عشق

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی ، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد ، بوی تو می آید

تنها تو میمانی ، ما میرویم از یاد

به تو و عشق تو ايمان دارم

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم


پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش

شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باورمن

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسم تو ببخش به لبهام ، بی تو خالیه نفسهام

خط بکش رو باور من ، زیر سایبون دستام

خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگیم باش

من پر از حرف سکوتم ، خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقه ، تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه ، حرفمو نگفته باشم

 

از پرده برون آی دلم غرق تماشاست

از پرده برون آی دلم غرق تماشاست

تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست

حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست

من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم

افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست

در خانه ي احساس اگر زمزمه اي است

آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست

من قايق آواره ي درياي تو هستم

خوب است بداني که دلم عاشق دريا ست

در حسرت ديدار تو مي سوزم و امٌا

اين دست خودم نيست به حق روي تو زيباست

فریدون مشیری

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خللوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدي من نرميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


داغ تنهایی

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

من نه تنها سوختم

من نه تنها سوختم

ای که دور از من و در یاد منی

با خبر باش که دنیای منی

شادیت شادی من

غم تو غصه من

با خبر باش که مهرت نرود از دل من

مگر آن روزی که خاک تو

شود بستر من

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم

 تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم

رفتي و با رفتنت

كاخ دلم ويرانه شده

من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم

 چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار

 من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟

مي روم قلب تو را پيدا كنم

برق چشمان تو را معنا كنم

مي روم شايد كه در دشتي بزرگ معني عشق تو را پيدا كنم

 مي روم تا با نگاه گرم تو اين دل ديوانه را شيدا كنم

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟!

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

ان زمان که خبر مرگ مرا میشنوی

روی خندان تورا کاش میدیدم!

شانه بالا زدنت را بی قید

وتکان دادن سر

که عجب!...عاقبت اوهم مرد!

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا اتش تو خاکستر کرد!؟

تو توانی که به من زنده جانی بخشی

یا بگیری از من انچه را میبخشی!

 

مردم از بس زندگي تكرار شد

بي تو دنيا بر سرم آوار شد

بين ما هر پنجره ديوار شد

آنكه اول نوش دارو مي نمود

برلب ما زهر نيش مار شد

درد ما در بودن ما ريشه داشت

رفتن و مردن علاج كار شد

عيب از مابودن از ياران نبود 

تا كه ياري يار شد بيزار شد

عاقبت با حيله سودا گران

عشق هم كالاي هر بازار شد

آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟

مردم از بس زندگي تكرار شد

تسلیت...

لحظه ديدار نزديك است !

لحظه ديدار نزديك است !

باز من ديوانه ام !

 باز مي لرزد، دلم، دستم !

 باز گويي در جهان ديگري هستم !

آبرويم را نريزي، دل ! 

 لحظه ديدار نزديك است !

دل من

 

گفتمش دل می دهی ؟

پرسيد چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پايش روی دل جا مانده بود....!!!!


عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظارو انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني ديده بردر دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني،آه شبان

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله برخرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم، يك نماز

عشق يعني عالمي رازو نياز

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن به دست

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور، يك سرود

عشق يعني يك سلام و يك درود

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی لایق مریم شدن

عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی یک بلای ماند گار

عشق یعنی یک صفای سازگار