سوارانی که در راهند میگویند می باری
تو را چون لحظه های آفتابی دوستت دارم
مبادا شعله هایم را به دست باد بسپاری
مبادا بعد از آن دیدارهای خیس و رویایی
مرا در حسرت چشمان ناز خویش بگذاری
زمستان بود و سرمایی تنم را سخت می لرزاند
و من در خواب دیدم در دلم خورشید می کاری
هوا سرد است و نعش صبح روی جاده می رقصد
عطش دارم بگو: کی بر دلم یک ریز می باری....
و نمی دانستی ،
من به چه دلهره از باغچهی همسايه ،
سيب را دزديدم.
باغبان از پی من تند دويد ،
سيب را دست تو ديد ،
غضبآلوده به من کرد نگاه ،
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک .
و تو رفتیو هنوز ،
خش خش پای تو
آرام آرام ،
می دهد آزارم .
ومن انديشه کنان ،
غرق اين پندارم ،
که چرا
باغچهی کوچک ما ،
سيب نداشت!
-------------------------
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
گفتی تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت می شوم
گفتی تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من
گفتی تو جان دادی مگر؟
گفتم ز کویت می روم
گفتی تو آزادی مگر؟
گفتم فراموشم مکن
گفتی تو در یادی مگر؟
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاطی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشته گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی
زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود
تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکردهیچ
سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من
مردم و آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم
چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم
مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست
خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی سر به روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات
دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات
گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات
نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات
سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات
بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می پر هیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی
بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی
نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی
که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن
چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند
سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند
همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم همه کس طوق مرا می داند
عاشق همچو من از نیست خدا میداند
چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت
چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند آمال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم
ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم
گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم
طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم
اله اله ز که این قائله اندوخته ایی
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی
این همه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم
خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی بنگاری سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تویي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد برويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد بسويم
اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
